من يه دانشجوی ايرانی هستم که در يکی از دانشگاههای شهر شيکاگو در مقطع دکترا درس ميخونم. چند سالی ميشه که به آمريکا اومدم و آمريکا رو بسيار متفاوت با اونچه فکر ميکردم يافتم . هدفم از اين وبلاگ شناسوندن آمريکا به کسانيه که هدف اطلاعات نادرست قرار گرفته اند.

شاد و پیروز باشید

 

وبلاگهای مورد علاقه من
مرتب شده بر اساس تاریخ آخرین آپدیت

سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

کسی منو پيدا نکرده؟

وقتی یه چیزی گم میکنی از دیگران میپرسی که کسی اونو پیدا کرده یا نه. حالا کسی هست که منو پیدا کرده باشه؟ تو کشوری که فقیره، مجانی رفتی دانشگاه، بعدشم اومدی کنار عمو سام و کلی زور زدی تا از نظر علمی و مالی پیشرفت کنی و موفق هم شدی و حالا که به هدفت رسیدی یه جورایی احساس میکنی یه چیزی کمه. بایدم گم شده باشی.

خلاصه اگه کسی هست که منو پیدا کرده لطفا خبرم کنه. 

amir
 
سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳

بحث

مطلبی در وبلاگ سايه خواندم که مرا بر آن داشت تا نظرم را درباره آن بنويسم.

خانم سايه

مطلب شما را چندين بار خواندم و بر آن شدم تا اگر موافق باشيد درباره آن کمی صحبت کنيم. قبل از هر چيز اينرا بگويم که من نه طرفدار وبلاگ زهرا هستم و نه خويشاوندی با ايشان دارم. اين متن نه برای طرفداری از وی که تلاشی است برای يافتن پاسخ سئوالاتم.

ادامه دارد

amir
 
شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳

کنفرانس

از وقتی که از ايران اومدم بيرون هميشه يه سئوال تو ذهنمه. من تو دانشگاههای کشورم بصورت کاملاْ مجانی درس خوندم و بعدشم گذاشتم رفتم. اين بنظر من يعنی يه جور دزدی. يه جور دزدی قانونی چون من هيچ کار خلاف قانون نکردم. روزی که داشتم تو دانشگاه ثبت نام ميکردم تعهد دادم که بمدت طول تحصيلم در کشورم کار کنم و بعد از اينکه ليسانسمو گرفتم مدرکمو و در واقع تعهدمو به مبلغی حدود  ۲۰۰ هزار تومان خريدم. خلاصه اينکه هميشه نسبت به کاری که کردم يه کم دل چرکين بودم و هميشه با جمله پيشرفتی که تو آمريکا ميتونی بکنی تو ايران هيچ وقت نميتونی بکنی آروم ميکردم.

حقيقتش اينکه که اخيرا تو ۲ تا کنفرانس بين المللی شرکت کردم. تو يکيشون دو تا مقاله هم داشتم که يکی از اون مقاله ها رو هم رفتم و پرزنت (Present) کردم. احساس خيلی خوبی بود. تو يه اطاق بيشتر از ۱۰۰ نفر منتظرن ببينن که تو چی ميخوای بگی. سه چهار تا از کله گنده های رشتمونم که شهرت جهانی دارن از سوييس و آلمان و بقيه جاهای دنيا اومده بودن و من هم از فرصت استفاده کردم و کلی باهاشون راجع به مسائل و ايده های جديد حرف زدم و حتی يکيشون به من پيشنهاد همکاری داد و فعلا قراره يه مقاله با هم چاپ کنيم.

آدمهايی که من فقط کتابها و مقالات علميشونو خونده بودم رو از نزديک ميديدم و از اينکه ميديدم اونها هم مثل آدمهای عادی هستن متعجب ميشدم. اينقدر اين آدمها تو ذهنم بزرگ بودن و هستن که قبل کنفرانس فکر ميکردم که بايد همشون شبيه اينشتين باشن.

اما از خودم میپرسم که واقعا من چقدر برای قرار گرفتن در چنين جايگاهی تلاش کردم؟ نميگم تلاش نکردم ، کم نبودن شبهايی که من ساعت ۲ يا ۳ صبح برميگشتم خونه و کم نبودن روزهايی که اينقدر غرق مطالعه ميشدم که غذا خوردن يادم ميرفت. اما چقدر زيادن آدمهای مثل خودم که دارن چند بار من زحمت ميکشن و خيلی هم از من باهوشترن و آرزوی بودن در موقعيت من رو دارن. خودتون بگين اين انصافه؟

بارها از خودم پرسيدم چرا بايد اينطور باشه ؟ و ميدونين جواب من چيه؟

کشوری که بهترين دانشگاهش تو روز روشن توسط يه عده چماقدار تحت حمايت پليس رسمی کشور تخريب ميشه و دانشجوهاش مضروب و زندانی و حتی کشته ميشن ، وضعش از اين بهتر نميشه. تو زمان شاه اگه حرمت دانشگاه زير سئوال رفت حداقل توسط پليس رسمی بود. چيزی که تو خيلی از کشورهای دنيا صورت ميگيره.

خوب راه حل چيه؟

شايد بعضياتون بگين که سر جات راحت نشستی و داری حرف مفت ميزنی. اما ميخوام احساسمو اون موقع که داشتم سخنرانی ميکردم بهتون بگم. من الان هيچی نيستم ، اما دوست دارم يه روز يه وزنه علمی باشم و اونوقت ميتونم هر چی که تو دلمه رو نه اينجا بصورت ناشناس بلکه بصورت رسمی فرياد بزنم. شايد اينطوری بتونم کمی از باری رو که رو دوشم احساس ميکنم سبک کنم. برای اينکه بتونی قوی ضربه بزنی بايد خودت قوی باشی و من ذره ای کوچک از اين قدرت رو چشيدم. اين راهيه که من ميخوام توش بجنگم.

 

amir
 
یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳

عشق و محبت در آمريکا

احتمالاْ خيلی از شما تا حالا درباره اينکه آمريکايی ها همشون مثل آدم آهنی ميمونن و احساس ندارن ، فکر و ذکرشون سکس و پوله و به چيزی فراتر از اون نميتونن فکر کنن و اينجور چيزها زياد شنيدين. و آيا با همجنسبازی موافقيد؟ چند لحظه تامل کنيد ، چشماتونو ببندين و فکر کنيد که با حرف بالا موافقيد يا نه. اگر موافق نيستين که خوب با من هم عقيده اين ، اما روی سخنم با اوناييه که حرفهای بالا رو قبول دارن.

خوشمون بياد يا نياد ما ايرانيها خيلی خودمونو قبول داريم. مثلاْ ميگيم اصفهان نيمه جهان. نميدونم شايد چند هزار سال پيش اصفهان نيمی از زيبايی های جهان رو در بر داشته اما الان چی؟ مذهبی هامون عقيده دارن که مذهبشون کاملترينه و حتی به پيروان الهی مذاهب ديگه لقب کافر ذمی ميدن و معتقدن که اونها نجس هستند همونطور که ادرار و مدفوع نجسه. خدائيش اگه يه مسيحی بهتون بگه که ما شما مسلمونا رو از نظر پاکی و کثيفی اون حد ميدونيم چه حالی بهتون دست ميده؟

يا اينکه فکر ميکنيم باهوشترين افراد در دنيائيم. باهوش زياد داريم ولی جاهای ديگه دنيا هم باهوش زياده. اصلاْ اگه اين حرف درست باشه ، چطور اين همه آدم باهوش در طول تاريخ نتونستن حتی برای يکبار يه حکومت دموکراسی سر کار بيارن؟

ما يه چيزی تو ذهنمونه و هر چيز مخالف اونو سعی ميکنيم له و نابود کنيم. ما خودمون سرچشمه عشق و محبت ميدونيم و آمريکايی رو بی عاطفه. بنظر من آمريکايی ها عاطفه دارن ولی در کنارش منطق رو هم قرار ميدن.

تو ايران پسره يه بار با دختره تلفنی صحبت کرده ازش میپرسی کی بود؟ ميگه دوست دخترم. ميدونين کلمه دوست دختر تو آمريکا چقدر مقدسه. دوست دختر اينجا يه چيزی تو مايه های همسره. کلی طول ميکشه تا يه پسر و يه دختر دوست پسر و دوست دختر بشن. اينجا اگه يه پسر دوست دختر داشته باشه و دنبال يکی ديگه بره و گندش در بياد آبروش جلوی همه دوستاش ميره. ولی تو ايران بسياری از پسرها به داشتن دوست دخترهای متعدد بطور همزمان افتخار هم ميکنند.

يا مثلاْ ازدواج رو نگاه کنين. يادمه که معلم دينی ما برای اينکه به ما ثابت کنه چقدر آدم احمقيه ميگفت چون تو ايران آمار طلاق پايينتره پس در ايران عشق بين زن و شوهر بيشتره. اين حرف اينقدر احمقانست که نيازی به توضيح من نداره.

اينکه در ايران بخصوص زنها از جون مايه ميزارن برای حفظ خانواده ريشش تو اينه اونها فقط در محيط خانواده ميتونن زندگی کنن. نميخوام خدای نکرده به زنهای ايرانی توهين کنم. جامعه احمقانه ما طوری به زن بيوه نگاه ميکنه که زن بيچاره ايرانی بايد در بسياری موارد بسوزه و بسازه.

اينکه در جايی مثل آمريکا زنها اينقدر تو خانواده ها قدرت دارن و راحت جدا ميشن از بی وفايی و عدم آشنايی به عشق و اينجور چيزها نيست. اگه زنهای ايرانی حقوق زنهای آمريکايی داشتن بازم در جهت استواری و حفظ خونواده خودشونو ۴۰ تيکه ميکردن. اگه اون دختر معصوم بيچاره (يکی از آشناهای دورمون) که تو سن ۲۳ سالگی زن يه آدم معتاد شد و ۴ سال تحمل کرد و ۴ سال هم طلاقش طول کشيد و الان با ۳۲ سال سن و يه بچه يه زندگی دربو داغونو دنبال ميکنه ، تو آمريکا بود الان چه آينده ای داشت؟ همون اول از يارو جدا ميشد ما هم بهش برچسب بی عاطفه ميزديم.

مردهای ايرانی هم از شوهر بودن فقط اينو ياد گرفتن که اگه کسی به ناموسشون بد نگاه کرد گلوشو پاره کنن و خيلياشون ، حتی تحصيلکرده هاشون، زنها رو اصولاْ داری درک و شعور لازم برای تصميم گيری نميدونن و همشونم ادعای وفاداری دارن. حالا فرض کنيم که تو ايران امکان شيطونی کردن و دنبال زنای ديگه رفتن براحتی برای مردهای ايرانی فراهم بشه. اونوقته مرد وفادار ميشه کيميا. حالا بازم آيا مرده مقصره؟ معلومه که نه. جامعه ای که اينقدر احمقه که ازدواج رو وسيله مهار ميل جنسی ميدونه مرداش از اين بهتر نميشن.

و اما در مورد همجنسبازی. يه بار داشتم تو پارک ميدويدم ديدم دو نفر نشستن رو چمنها و يکی از پشت اون يکی رو بقل کرده و با چشمهای بسته و با حالتی خيلی رومانتيک داشت گردن يکی ميبوسيد و نوازش ميکرد. من تو زاويه ای بودم که صورت اون يکی رو نمیديدم. برای اينکه خلوتشونو بهم نزنم همونجا روی يه نيمکت نشستم و زير چشمی حواسم بهشون بود. بعد از چند دقيقه پاشدن که برن ديدم جفتشون پسرن. اتفاقاْ اومدن بطرف من و اون بقل يه دکه بود که يکيشون رفت آب ميوه بخره و اون يکی نشست اونور نيمکت. منم سر صحبتو باز کردم و پرسيدم که اگه اينجا يه دختره خوشگل با بيکينی رد بشه چه حالی ميشی و اونم گفت همون حالی که تو ميشی اگه يه پسر خوشتیپ از اينجا رد بشه. من ميخوام اينو بگم اگه کسی اينطور متولد شده باشه گناه کرده و مستحق سنگسار؟

نميخوام صحبتو طولانی کنم. فقط ميخوام بگم اينقدر مسائلو سطحی نبينيم. تا يه چيزی به مزاقمون جور نبود صد تا برچسب بد بهش نزنيم و از چيزهايی که موافق عقايدمونه الکی طرفداری نکنيم.

 

amir
 
پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

زندگی الکترونيک

مدتيه که از بحث و هدف اصلی وبلاگم که شناسوندن آمريکا به ديگرانه دور افتادم. اينجا يه دوست دارم که خيلی دوست خوبيه.

سبزه ، خوشگل و بدون ادا و اطوار. هر جا ميخوای بری باهات مياد و حتی هر جا بخوای بری ميبردت. تو برف تو بارون ، روز ، شب ، نصفه شب. ناز و ادا و اشوه هم نداره. خلاصه اينکه سوارم بهش و هر چی گاز ميدم تندتر ميره. (اين هم از عواقب خوندن وبلاگ بادمجان)

اينجا زندگی ديگه همه چيش الکترونيک شده. چند روز پيش داشتم به کارهای عقب مونده رسيدگی ميکردم. صورتحساب کرديت کارتم اومده بود و ۱۵۰۰ دلار بدهکار بودم ، از رو اينترنت حسابم تو بانک رو چک کردم و ديدم ۳۵۰ دلار بيشتر تو حسابم نيست. خلاصه همونجا يک چک الکترونيک ۲۰۰ دلاری فرستادم برای کمپانی کرديت کارتم. البته اينها خيلی دوست دارن که بهشون بدهکار باشی چون سودشو دولا پهنا ميگيرن. بعد هم قبض موبايل رو با کرديت کارت دادم. هر دفعه که قبض موبايل مياد همينکارو ميکنم ، پولشو با کرديت کارت ميدم و بعد قبض کرديت کارت مياد و پولشو با حساب بانکيم ميدم البته اگه پول داشته باشم.

بعد از اينکه از شر امور مالی خلاص شدم رفتم سراغ حل تمرين. من اين ترم استاد راهنما هستم و بچه ها جواباشونو تو يه سايتی که برای اينکاره آپ لود ميکنن و من از اونجا دان لودشون کردم و بهشون نمره دادم و نمره ها رو هم تو هم همون سايته وارد کردم. جاتون خالی بود چنان پوستی از اين هنديها و چينيا ميکنم که بيا و ببين.

در همين حين چند تا از دوستام آن لاين شدن و باهاشون گپی هم زدم. اين کار که تموم شد رفتم و برای سفری که بايد برم فيلادلفيا بليط هواپيما خريدم ، ماشين کرايه کردم و هتل رزرو کردم.

يکی دو تا سايت هم هست که هر وقت يه چيزی قيمتش خيلی خوبه اعلام ميکنه ، ديدم از اين يو اس بی ممری های ۱۲۸ مگ گذاشتن ۱۰ دلار ، جنگی زدم يدونه بخرم ديدم تموم کرده.

خلاصه بعد از کمی وبلاگ خونی کلی دنبال آپارتمان گشتم چون ممکنه از جايی که هستم بخوام برم. آخرش هم اين اراجيو نوشتم.

حالا تو حال و هوای شيکاگو قرار گرفتين يا نه؟

 

amir
 
پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

قضا و قدر

نوشته امروز ممکنه به بعضيا بر بخوره و بنابراين من پيشاپيش معذرت ميخوام:

وقتی که کاری که ميخوايم اونطور که دلمون ميخواد پيش نميره و يا وقتی دوست داريم يه چيزی اتفاق بيفته و نميوفته و خلاصه هر وقت که زندگيمون دچار يه نقص کوچيک ميشه ، طبيعتاْ ناراحت و افسرده ميشيم و سعی ميکنيم که خودمونو از اين ناراحتی در بياريم. حالا راه راحت برای اينکار چيه؟ گاهی مقصر قلمداد کردن ديگران و گاهی حواله دادن اين چيزها به قضا و قدر و گاهی هم جملاتی نظير ؛ لابد خيری تو اينکار بوده که اينجور شده.

نميدونم با مفهوم استخاره آشنايی دارين يا نه. يکی وقتی دودل ميشه و نميتونه تصميم بگيره، قرآن رو باز ميکنه و چه ميدونم اگه فلان جور بياد راه اولو رو انتخاب ميکنه و اگه بيصار جور بياد راه دومو. يک چيز کاملاْ تصادفی. حالا اينو برای چی درست کردن؟ برای اينکه آدمی که دو دله ، معمولاْ بعد از اينکه تصميمشو ميگيره دائم فکر ميکنه که شايد تصميم درستی نگرفته و اين مسئله آزارش ميده. ولی اون طرف وقتی استخاره ميکنه خاطرش جمع جمعه که تصميم درستی گرفته و دائم بخودش ميگه من دارم کاری رو ميکنم که قرآن بهم ميگه بکن.

يه مثال ديگه: بازی ايران و استراليا رو همه بايد يادشون باشه. منظورم همون بازی آخره که ۲ بر ۲ شدن. بنظرتون ما خيلی شانس آورديم؟ راستش بنظر من هم شانس آورديم. اما نه بخاطر اينکه ۲ تا حمله کرديم و دوتا گل زديم. بلکه به اين خاطر که مربی استراليا تمام فکر و ذکرش اين بود که گلهای بيشتری به ايران بزنه و فکر اينکه تيمش ممکنه حذف بشه رو اصلا نميکرد. وقتی که دو تا گل جلو افتاد عوض اينکه يه مدافع تازه نفس بياره ، يه مهاجم جديد آورد و خط دفاعی بيشتر از نيمه اول به جلو اومد. وقتی يه گل خوردن باز هم درس نگرفتن و عوض اينکه به خط دفاعيشون استحکام بدن باز حمله کردن.

فکر کنم اين سه تا مثال کافی باشه برای اينکه بگم باباجون از ماست که بر ماست، اگه وضع کشورمون خرابه، اگه هزار و يک مشکل داريم ، اوليش خودمونيم. برام خيلی جالبه وقتی افرادی که خودشونو  مبارز برای آزادی ايران معرفی ميکنند بهم ايميل ميزنن و فحش و بد و بيراه نثارم ميکنند و بخودم ميگم اگه اينها قراره حکومتو بدست بگيرن همون بهتر که موفق نشن.

amir
 
پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳

چت

مطلبی بسيار زيبا در وبلاگ کرشمه درباره عشقهای اينترنتی و چت خوندم و فکر کردم چند خطی درباره اون بنويسم. اول بزاريد يه تاريخچه کوچولو بگم که شايد براتون جالب باشه.

سالها قبل ، حدود سال ۱۳۷۳، اون موقع که اصلاْ چت اينترنتی و اينجور چيزها وجود نداشت، تو دانشگاه شريف چند تا ترمينال گذاشته بودند که به اينترنت وصل بود. البته اينترنتی که من دارم در موردش ميگم يک محيط TEXTبود با هزار جور محدوديت و سرعت بسيار پايين. خلاصه ۱۰۰ برابر اون کاريو که باهاش ميشد کرد امروز يه پسر بچه ۱۲ ساله ميتونه انجام بده. داشتن ايميل برای خودش کلاس ويژه ای داشت. يکی از امکاناتی که روی اون ترمينالها بود Phone بود. يه چيزی بود مثل ياهو مسنجر که خيلی ساده شده باشه. ميتونستی ليست اونهايی رو که تو سيستم هستند ببينی ، تازه فقط تو زير شبکه دانشگاه شريف. حالا فکر ميکنيد تاثير اين مسئله رو دانشجوهای شريف چی بود؟ آقا همه دنبال فرصتی بودند برن سالن ترمينال. حتی مسئله به جايی رسيد که رفتن به سالن ترمينال يه جورايی بی ناموسی بود و بعضيا ميگفتن اگه انجمنيها ببينن که زياد ميرين سالن ترمينال براتون بد ميشه. همه وانمود ميکردن که اصلاْ ميلی به استفاده از امکان Phone ندارند. بنظر من اين واقعيت که تو دانشگاه شريف ، يه دختر و پسر برای اينکه بتونن راحت با هم صحبت کنند مجبورن دست بدامن امکان Phone بشن يعنی يه فاجعه. کار بجايی رسيد که امکان Phone رو از رو ترمينالها برداشتند.

نمونه فوق يک نمونه خيلی کوچک از دردهای جامعه ماست. توی يه جامعه که دختر و پسر ها حق حرف زدن با همو ندارند چت ميتونه يه فرشته نجات باشه. چت ميتونه به خيلی از دختر و پسرها که در خانواده هايی که بدليل مذهب و يا افکار پوسيده ديگه فرزندانشون امکان هيچ برخوردی با جنس مخالف رو ندارند کمک کنه تا فرد مورد نطرشونو  در فضای امن اينترنت پيدا کنند.

اما استفاده از اين ابزار جديد ، مهارتهای خاصی رو ميطلبه. ما بايد ياد بگيريم که تو چت فقط ميشه راجع به طرف حدس زد و چيزهای کلی و ابتدايی رو فهميد. بايد بدونيم که دروغ گفتن تو چت از نفس کشيدن هم راحتتره. چشمهای آدم در چند ثانيه ميتونه چيزايی رو بگه که ساعتها چت کردن نميتونه. اونهايی که نگاه عاشقانه رو تجربه کردن ميدونن که اون نگاه تا مدتها تو ذهن ميمونه. اما کدوم لحظه در چت کردن بوده که شما احساس خاصی کرده باشيد؟ کيه که اگه ببينه يکی براش تايپ کرده دوستت دارم براش معادل اين باشه که اونو بشنوه؟

وقتی تو ايران بودم گاهی وقتی ميديدم که بعضيا چه جوری تو چت عاشق و دلباخته ميشن تو دلم به حماقتشون ميخنديدم. اما آدم تشنه تو صحرا بدنبال هر سرابی ميدوه و اونهايی که دروغ ميگن سرابهای اونهايی هستند که گول ميخورند. بنابراين اگه ميخواين اين ابزار در خدمت شما باشه هر چيزيو باور نکنيد و دروغ نگين چون اون دروغ از شما شخصيتی ميسازه که فقط در دنيای وجود داره و کسی که نيازمند چنين شخصيت کاذبيه مطمئن باشيد که از ضعف شخصيتی در دنيای واقعی رنج ميبره.

 


 

amir
 
چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام

بعد از مدتها اومدم. راستش يه تو وبلاگ آخر قصه عشق ما خوندم و حسابی داغ شدم. قبلاْ تو پستی که درباره مردم آمريکا نوشتم گفته بودم:

قبول اشتباهات:
آمريکائي ها خيلي خوب اشتباهاتشونو قبول ميکنند. يکي از دوستام که تو ايرانه ميگفت ما بيشتر از اينکه به محتواي حرف توجه کنيم به گوينده حرف توجه ميکنيم. اينجا خيلي عاديه که يه سئوال از استاد بپرسي و اونم بگه که جوابشو نميدونه تا اينکه بخواد شما رو يه جوري گمراه کنه. کلاٌ واژه "من اشتباه کردم" زياد مورد استفاده داره.

راستش ميخوام اين مسئله رو يه کم باز کنم. از خودم شروع ميکنم. من بياد نميارم که پدرم و مادرم و يا يه بزرگتری گفته باشه من اشتباه کردم. ميدونيد چرا؟ بزارين نظرمو رک بگم. چون گفتن اين جمله شهامت ميخواد و ما شهامتشو نداريم. تا حالا چند بار شده که يکی از اقوامتون تصادف کنه و بعدش بياد بگه تقصير من بود؟ چند بار شده که يه پسر و دختری با هم بهم بزنند و بعد يکيشون قبول کنه که مقصر بوده (چيزی که اينجا خيلی عاديه) ، تا جاييکه من يادمه تو اينجور موارد معمولا پسرها هزارتا برچسب ناجور به دختره ميزنند و يا از ترفندهای ديگه استفاده ميکنند و کلاْ مسئله رو جوری به نفع خودشون ميچرخونند که همه ميگن خوب شد از دستش راحت شدی. در مورد دخترها هم مسئله فرق چندانی نميکنه. اونها هم معمولاْ يه کم گريه چاشنی کار ميکنند و داستان رو جوری تعريف ميکنند که همه بگن اين مردا همشون پست و بی عاطفه هستند. باباجون اگه دو نفر با هم نميتونند کنار بيان ميتونه حتی تقصير هيچکدومشون نباشه. کی گفته که هر دختر و پسری که با هم دوست ميشن بايد ليلی  مجنون بشن؟

اينجا يه دوست فرانسوی داشتم که با يه دختره آمريکايی نامزد بود. خيلی با هم خوب بودند و ميخواستند با هم ازدواج کنند. اون موقع (البته الان هم کمابيش همينطوره) بازار کار در آمريکا بسيار خراب بود و پسره در اون شرايط تونست يه کار خوب پيدا کنه و برای اينکه خودشو نشون بده مثل خر داشت کار ميکرد. توی اين مدت دختره مريض شد (البته دختره توی يک ايالت ديگه بود) يه بيماری معمولی که ربطی به دوری از پسره نداشت. هر وقت از پسره میپرسيديم از نامزدت چه خبر ميگفت اينقدر مشغول کارم که مدتيه وقت نکردم بهش زنگ بزنم. تو دلم ميگفتم مرتيکه يه تلفن زدن که وقتی نميگيره. خلاصه پسره يه بار بعد از ۲ هفته (که نه زنگ زده بوده و نه ايميل) بهش زنگ ميزنه و دختره ازش ميخواد که رابطشونو تموم کنند. همون شب با پسره رفتيم يه رستوران ، خيلی دمغ بود ولی برام جالب اين بود که ميگفت : همش تقصير منه ، من لياقت اونو ندارم.

خلاصه ميخوام اينو بگم اونهايی که تو عشق شکست ميخورند معمولاْ دو تا اشتباه ميکنند:

۱. هيچ وقت فکر کردين اگه دلتون زبون داشت چی نثارتون ميکرد؟ اگه واسش دلتون ارزش قائليد اونو براحتی در اختيار ديگران نزارين. يا بقول دوست خوبم مرتضی به روابط الکی عمق ندين. باباجون اگه در ماشينتونو باز بزارين و دزد ببردش شما مقصرين يا دزده؟

۲. حالا با اشتباه اول ميشه يه جورايی کنار اومد. شناختن افراد کار آسونی نيست. ولی اشتباه دوم که زمينه رو برای شکست بعدی آماده ميکنه اينه که بايد بعد از يه شکست درس بگيريم تا اونو ديگه تکرار نکنيم. کم نيستند کسايی که يه هفته ای عاشق ميشند و بعد از اينکه شکست ميخورند دوباره همون تجربه رو تکرار ميکنند.

پس اگه شکست خورديم شهامت داشته باشيم و بگيم:

من اشتباه کردم

amir
 
چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

چه کسانی خوش اقبال و چه کسانی بد بيارند؟

 

 نوشته

            ريچارد وايزمن

            روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير

 

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه

"بدشانس" هستند؟

 

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد. می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟

 

آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند. نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند:

 

*            به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.

*            با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.

*            هر روز چند دقيقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.

*            پيش از يک ديدار يا يک تماس تلفنی مهم، آن را برای خود مجسم کنيد و خود را در آن موفق ببينيد. بخت و اقبال اغلب همان چيزی است که انتظارش راداريد.

 

 برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه.

 

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست. به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت."اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود.

 

تنش عصبی با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند. مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل میکند. در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند.

 

آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.

تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل،برای خود فرصت ايجاد می کنند.

 

اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند، ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند. ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است، و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها،بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند.

 

در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. نتايج خيره کننده اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند.

 

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند. و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم.

 

 

amir
 
سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

زلزله

نميدونم چی بنويسم. فکر کردم بهترين کار اينه که شما رو در جريان اثری که اين واقعه دهشتناک در اينجا داشته بزارم. پس از قضيه گروگانگيری برای اولين بار هواپيماهای آمريکايی در خاک ايران به زمين نشستند. اخبار و گزارشها حاکی از رفتارهای عجيب از طرف مسئولين ايرانی و مردم در روزهای اوليه است. که بحمداله برطرف شده. عکسهای دلخراش از زلزله در ايران در صفحه اول روزنامه های معتبر شيکاگو به چشم ميخورد. تعداد زيادی ايميل و پيام و تلفن از دوستان خارجی اعم از چينی ، هندی ، آمريکايی و غيره دريافت کردم و در پاسخ به اونها هميشه گفتم که عوض حرف زدن از طريق کانالهای موجود به مردم ما کمک کنند. يادمه هميشه تو بحثهايی که تو ايران داشتيم صحبت از قدرت مالی ايرانيهای مقيم بود. متاسفانه اين اختلاف ارزش پول معمولاْ بر خلاف ما کار ميکنه ولی توی اين شرايط به نفع ماست. اينجا از همه دوستای ايرانی مقيم آمريکا که در حال شادی برای جشن کريسمس و سال نو هستند خواهش ميکنم به اين فکر کنند که بعضی هموطنان ما حتی از ابتداييترين احتياجات نيز برخوردار نيستند. ببخشيد اگه لحنم يه کم تنده، تو رو خدا ، جون هر چی که میپرستين و يا جون هر کی که دوست داريد کمک کنيد. لاتاری الان ۱۵۵ مليون دلاره ، من يکی خريدم و نذر کردم که همشو کمک کنم اگه برنده بشم. در حد توانم کمی پول فرستادم ولی خدا ميدونه که تو اون لحظه چقدر دلم ميخواست يه کم پولدارتر بودم تا بتونم بيشتر کمک کنم. بزارين به تمام دنيا نشون بديم که به اينکه بنی آدم اعضای يکديگرند معتقديم.

امروز رفتم چندتا از برو بچه های ايرانی دانشگاه رو ببينم و ازشون بخوام که کمک کنند ديدم دارن راجع به روشهای مختلف اينکار صحبت ميکنند و خلاصه ديدم که از قافله خيلی عقبم. خيلی خوشحال کننده بود که ميديدم همه بچه ها مشتاقند. اميدوارم اين پولها به دست هموطنهای عزيزمون برسه. 

در پايان به همه اونهايی که عزيزانشون رو از دست دادن تسليت ميگم.

عادت دارم که در پايان نوشته هام بنويسم شاد و خندان باشيد اما اين تو پايان اين نوشته نميدونم چی بنويسم. 

amir
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

درباره من
کمد


داستان من و سارا


لوگوی سايت

Iran Chicago


با وارد کردن ایمیل خود از بروز شدن اين وبلاگ مطلع شوید !


معرفی این سایت به دیگران


وضعیت در یاهو


ایمیل